+ دارم خفه می شوم، بس کنید.بغض راه فریادم رابسته ، چشم هایم در این سرخی کور شد ، نفس نمی کشم این هوای متعفن را...نمی خواهم فریاد انسانیت شمارا. درخت بی مروتی شما هر روز بلندتر می شود و سایه می اندازد بر لاله هایم.او پریشا ن بود ، اما زنده بود. چه کردید با آرزوهایم؟
- آه خاک من ، آرام تر ... آسمان تاریک را نمی بینی؟ پچ پچ علف های هرز را نمی شنوی؟
+ خاموش باش ، توخود دریای تزویری. نهرهایم از شکاف سینه ها به تلاطم افتاده ، چرا تمام نمی کنید این تبر زدن را ، سوزاندن را ؟
با من بخوانید ای دربند شده ها ، آوازه در خون بخوانید ...
(هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام ما مهم نیستیم دیگر
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی حجم این کتاب هاست که زنده است
زمان دروغ می گوید تاریخ زنده نیست
مکان توهمیست که ما در آن ....
آرام گریه کن ... آرام نعره بزن... )
برچسب:
نویسنده: پرنیا اسماعیلی