گم شده
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:08
عشق حقیقی را نمی توان در جیب های پرشده یا دست های لمس شده ی چندباره و نه حتی در خیابان های منهتن یافت. من حتی آن را در کافه های غرق در جمع های 2 نفره هم ندیدم. نمی دانم چرا طلسم چند صد ساله هنوز هم پا
زخم ها
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
آمدی جانم به قربانت ولی با زخم ها **** آمدی بعد از طلوع سرخی بی شرم ها آمدی با زخم ها درمان شویم اما مدام ****استخوان شد در میان زخم ها آمدی با نعره ی انسان شدن ****حیف اما نعره ها گم شد میان پشم ها آ
فروخوردم
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
دیر... دیر رسیدی به ابتدایم انتها همچنان باقیست... ای کاش های بیهوده را سالهاست سکوت می کنم حسرت های چشیده و نچشیده ات از چشم هایت به خوبی پیداست زمان فاصله پلک هایت را سالها عمر خواهد کرد وافسوس که ا
بمیران خودت را
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
من گمشده ام در میان شما ، درمیان قلب های نفرت انگیز گرم، درمیان خودکشی های چندساعته، درمیان استکان های نشسته و عرق کرده. گمشده ام که بسازم خرابی هارا،که طلوع کنم تاریکی های مغزهارا که بنویسم نگفته ها
اجباری نیست
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
زندگی بالا و پایین آمدن های مربوط به اجباری حرف مربوط به نیست حرف .زندگی اصلا اجبار ٬ ی ٬ مربوط به نیست حرف .اجبار را توساختی که شب هایمان روشنایی را ندیده ٬ که قلب هایمان نامنظم تراز همیشه می زند. توجبر را با جابرانت به تن هایمان تحمیل کردی.
طره ی افشان
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
سر به گریبان گرفت مرد نکونام شهرطره ی مربوط به افشان حرف تو دین ز سرش برده بود هرچه به دنبال تو مشت به چشمش زدندباز به دیدارتو سر به تنش مانده بود
یار
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
زیبای من ٬نگاهت را از من بگیر که همچنان مست می خوانَدَم آن دوست محتسب. بگذار دست هایم به سان برف نا به هنگام بهاری انتهای قدم هایت را در آغوش بکشد ٬ آب شود.تو همچنان این سپیدی هارا به نوازشی هرچند کوچ
انتهای انتظار
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:34
عشق در مربوط به انتظار حرف می نشیند تا چشم هایت را باز کنی و در این هنگام به نفس نفس خواهد افتاد تمام برگ های زمانه .می شود بازهم به این مربوط به انتظار حرف پایان داد ، اما به لذت مربوط به انتهای حرف ش کمی نمی ارزد. انتها در مربوط به انتظار حرف نمی نشیند، پلک ها فرصت می دهند مربوط به انتظار حرف را. ...
جرعه ای بیشتر
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:59
فلسفه را نباید خواند، نباید شنید و حتی نباید دید. فلسفه را باید درک کرد ، باید لمس کرد و لیز خوردن آن را زیر انگشتانت حس کرد. نمی توانی آن را بگیری ، نمی توانی متوقفش کنی ، تنها برای چند لحظه حسش کن.از دور نه ، از نزدیک نگاهش کن.جالب اینجاست می توان هر بی ارزشی را ارزشمند کرد تنها با فلسفه . افتادن ...
نعره بزن
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:59
+ دارم خفه می شوم، بس کنید.بغض راه فریادم رابسته ، چشم هایم در این سرخی کور شد ، نفس نمی کشم این هوای متعفن را...نمی خواهم فریاد انسانیت شمارا. درخت بی مروتی شما هر روز بلندتر می شود و سایه می اندازد بر لاله هایم.او پریشا ن بود ، اما زنده بود. چه کردید با آرزوهایم؟- آه خاک من ، آرام تر ... آسمان تار...
کوچه
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:59
سخت است زندگی در جهنمی که مدام شعله هایش کوتاه اما داغ تر می شود.طاقت فرساست تکراری شدن زندگی در برابر چشم هایش ، دربرابر چشم هایت.از آن گذشته ، چند وقتیست که دیوانگی به دلم نشسته و به گوشه ای خیره ام کرده. نه از آن خیرگی عادی آدم ها ، کمی واضح ، دقیق و بدون حواس پرتی. خیره می شوم که فکر نکنم ، نه ا...
می جویم تورا...
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:09
می جویم تورازیر نگاه خط خطی ات ودوباره نیستی... هستی و خودت نیستی گمشده ای در انتهای همان شط ها درست کنار آن گودال سیاه... می جویم تورا در امتداد آن شفق لب هایت کنار همان چال کوتاه... که بگذار دیوانه ات بشوم نه بشوی در این فرازو نشیب ها... می جویم تورا... بی دل برچسبها: بی دل , می جویم تورا , شط ه
ساحل
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:09
شاید روزی کنارت بنشینم باهزار هزار راز شکسته در دهانم و با فریادی از رگ های سیاهم آوار شوم در عمق نگاهت بسوزانی دست هایم را با همان ردو خط های وحشی صدایت و تو چه می دانی که ساحل چشمانت زیرپای قلبم لیز خورده بی دل برچسبها: بی دل , ساحل , ردوخط وحشی , راز شکسته , عمق نگاهت
داشته ها
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:09
داشته هایمان را بی تفاوت می گذریم خواسته هایمان را غلیظ می نویسیم اما افسوس حتی نگاهی به قامتمان نمی کنیم کوته فکران پرتوقعیم و میان هزارهزار خواسته گم شده ایم محدود شده ایم به یک اتاق کوچک با شش آیینه ودرست درهمین لحظه ترک میخورد داشته هایمان بی دل برچسبها: بی دل , داشته ها , آیینه , خواسته ها , تر...
نرگس چهار راه ها
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 23:09
گل نگاهی به دستهایش انداخت،خجالت ها کشید.آن دست های کوچک اما زخم شده از بازی نابرابر روزگار. با خود گفت،نرگ شاید تنها دختری در این شهر است که از گل نفرت دارد.اما،نرگس ساعت ها در کنار خیابان به چراغ قرمزهای چهار راه چشم می دوخت تا که شاید گل هایش را تا شب نشده به دست فراموشی بسپارد. گل خبر نداشت نرگس
نمی دیدی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:38
در انتهای نگاهت بارها به زمین خوردم اما چه فایده تو لنز داشتی...بی گمان هزار بار نگاهم گره خورد در آن لنز ها اما بازهم... تو اصلا چشم داشتی؟ تو اصلا می دیدی پله های نردبان گوشه حیات را؟ دیدی پرواز گرگ هارا؟ حتی بعید می دانم صدای غار غار سگ ها را هم شنیده باشی. دستکش هایم را دیدی در بحبوحه ی بارش آفت
دود های زمان
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:38
در لابه لای برگ های زمان...دوقدم مانده به انزوای زمین... نه نه صبر کن... من زمین و زمان را وصله خواهم زد... برای گذر از یک لحظه آرامش چشم هایت... این است گذر دود های زمان... بی دل برچسبها: بی دل , دود های زمان , گذر زمان , آرامش , چشم ها
زمان در گذر افکار
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:38
زندگی زیباست در گذر زمانفکرش را بکن...زمان همیشه ثابت بود در اوج زمستانی سرد و بی روح یا شاید تابستانی بدون پاییز درخت ها همیشه خدا یا سبز بودند یا بی برگ...همیشه شب بود و شب یا شاید همواره روز... تو همیشه تو میماندی...ما نمیشدیم...من همیشه تنها رویای ساعت برنارد تلخ ترین رویای کودکی ام بود چه خوب ش
توهم لیاقت
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:38
می نویسم برای جاودانه شدن برای اتمام رسالت کافکا و هدایت نه برای ذهن متوهم تو...می نویسم تا شاید بفهمند این تازه به دوران رسیده های بی خرد،گرچه درک نخواهند کرد.مغزشان پرشده از عاشقانه های بی اساس خر تو خر ، از دو به هم زنی های بی درو پیکر.آهای متوهم دیدگاه های بی دل ، لیاقت لیاقت می خواهد که از بد س
12 شهریور
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:38
درانتهای روزهای سرد نگاهم درخشش پرنور خورشید مسافر ، چشم هایم را شست.بی منطق ترین حرف هایم با فسلفه گرم دست هایت زیباترین عاشقانه های دنیارا رقم زدند.دراماتیک ترین صحنه دنیا را آنجا رقم زدی که چمدان قلبت را با تمام وجود در آغوش نوشته هایم انداختی.آه که توصیف آن صحنه به دور از مردانگیست.به آب و آتش م