یادگاری
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 8:10
سینه ام می سوزد.درد این بازی را عجیب چشیده ام که مپرس.ساعت هادرکنار اتش این بازی سوختم و کسی صدای سوز سکوت من را نشنید.نه اگر اشتباه نکنم سایه ام همواره در جستجوی این صدا بود اما دریغ از پاسخی.روزها شب می شوندو شب هاروز اما من هنوز هم که هنوز هست اندر خم ان کوچه روحم را گم کرده ام.کوچه تغییر کرد من ...
دیدار
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 11:00
یک مدت طولانی و کمر شکن را پشت سر گذاشت.اما بالاخره دلش را به دریا سپرد و تلفنش را برداشت.با هزار دلهره و ترس شماره را گرفت.شوق دیدار تمام این دلهره و اضطراب را کنار می زدو فقط به صدای بوق بوق کردن گوشی توجه می کرد.بالاخره این بوق ها جواب داده شد و صدایی اورا از تمام این روزهای تنهایی دور کرد.به دید...
دردسر دل
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 11:36
باز هم روزهای سردو نفس گیر پاییز...باز هم انکار تنها بودن هنگام فوت کردن شمع...دلم راه نمی اید با من.خسته شدم دل، چرا این رگ های خشکیده را ناز نمی کشی؟چرا خوب بودن را تجربه نمی کنی؟راستی حواست هست سال ها گذشته و تو سر قولت مانده ای و دیگر برای نگاهی یا حتی صدایی نلرزیده ای؟ای دل، راه که باز است توام...
نوشتن
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 23:22
نوشتن جرات می خواهد به این راحتی ها که فکر کنی نیست.گاهی اوقات افکار نامشخص چنان به ذهنت هجوم می آورد که ناخداگاه دست به قلم میبری و واژه های انبار شده در ذهنت را رو کاغذ پخش می کنی.نوشتن دلیل می خواهد،سوژه می خواهد،یک موضوع الهام بخش می خواهد اما وای به وقتی که نویسنده می نویسد بدون هیچ دلیل و هیچ ...
بدون شرح
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:35
گر همسفر عشق شدی، مرد سفر باش ورنه، ره خود گیر و یکی راهگذر باش هم نعره ی امواج گرت عربده ای نیست در برکه ی آسایش خود زمزمه گر باش هشدار،که یخ تاب تب عشق ندارد گر بسته ی قالب شده ای فکردگر باش عیسات اگر جان بدمد شب پره ای باز وام از نفس عشق کن و مرغ سحر باش هر خواب رگی در خور، خون تو و من نیست از خو...
چرک کف دست
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:35
این روز ها بدون چرک کف دست مگر می شود قدم در خیابان گذاشت.نگاه های حق به جانب یک سری از همین آدم های تازه به دوران رسیده می شود سوهان روح خسته ات.چه می دانند از تمام سگ دو زدن های تو و سرخ کردن صورتت با سیلی.انگار مقصر فقیر به دنیا آمدن هم هستیم.چقدر راحت دروغ می گوییم:"پول همه چیز نیست".این حرف ها ...
خودم
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:34
من معلّم هستمهرشب از آينه ها میپرسم: به کدامين شيوه؟وسعت ياد خدا رابکشانم به کلاس؟بچه ها را ببرم تا لب درياچه ی عشق؟غرق دریای تفکر بکنم؟ با تبسم يا اخم؟من معلم هستمنيمکتها نفس گرم قدمهای مرا میفهمندبالهای قلم و تخته سياه رمز پرواز مرا میدانندسيب ها دست مرا میخوانند... من معلم هستمدرد فهميدن و فهماند...
خاطره
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:34
چن روزی از اون برف و بوران طولانی گذشته بود. سوز سرمای لعنتی تا ته استخونمو میسوزوند چشیدن طعم این سرما,تلخی چایی که مینوشیدمو دو برابر میکرد.دستامو دراز کردم که چنتا چوب بندازم تو آتیش روبروم که تیکه چوب تیز دستمو پاره کرد و شروع به خونریزی کرد گرمای جریان خونی که به ارومی رو دستم براه افتادو حس کر...
2 بازمانده
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 19:34
داوطلبانه رفته بودیم و اعزام شده بودیم به چم امام حسن(گیلان غرب).منطقه خطرناکی بود طوری که هرکسی عازم می شد وصیت نامه خودش را می نوشت و تحویل می داد.چندماهی گذشته بود.آن شب...من و رفیق گرمابه گلستانم در سنگر نگهبانی بودیم و ساعت از 2گذشته بود.شب عجیبی بود برخلاف شب های گذشته هیچ سرو صدایی نمی آمد.شب...
زمزمه
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 13:09
خیلی زود جا زدی.فکرش را می کردم اما نه به این زودی.تو جا زدی و من جا خوردم.زمزمه رفتنت که به گوشم رسید،خودم را برای یک شکست تمام عیار اماده کردم.اما این شکست بزرگ تراز انی بود که تصورش را می کردم.شکستم،فقط نگذاشتم تکه هایم جا بماند.انقدر احساس سرت نمی شد که پایت را بر روی تکه های این من نگذاری.بدون ...
آوازه خوشبختی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 13:09
اوازه ی خوشبختیت دنیارا پر کرده است.نمی فهمم!مگر تو نبودی که می گفتی با من خوشبخت شده ای؟اما حالا که مرا نداری چگونه؟؟؟یادت هست هزار دلیل می اوردی که ما برای هم ساخته شده ایم،می دانستم دروغ می گویی!ما برای هم ساخته نشده بودیم فقط من برای تو ویران شدم.باید جایزه نقش اول دورویی رابه تو بدهند.برازنده ا...
اشتباه
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 8:43
درزندگی هرکسی اشتباهات زیادی رخ می دهد.گاهی اوقات این اشتباهات به انتخاب تبدیل می شوند.منظورم اشتباهاتیست که برای بار دوم و حتی سوم اتفاق می افتد.من هم اشتباه داشتم اما بزرگترین اشتباهم بزرگترین انتخابم شد.الان شده ام یک الگوی خوب یا بهتر یک عبرت بزرگ برای همه. بدترین زمان هنگامیست که قرار است با ان...
پاییز
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:42
پاییز در راه است.کم کم صدای خش خش برگ ها شروع شده و من خیلی خوب دلیل این ترس را درک میکنم. پاییز همیشه برای من ترسناک بود. از زمانی که پی بردم پاییز چیزی جز اشفتگی برایم به همراه ندارد.درست عکس خیلی از هم سن و سال های خودم که خاطرات شیرینی را از پاییز به یادگار دارند,من جز تاریکی و ترس,تنهایی و سکوت...
به نام اولین معلم هستی
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 0:18
بعد از مدت ها دوری از نوشتن و قلم(کیبرد) به دست گرفتن دوباره ایزد یاری کرد و شروع به نوشتن کردم.شاید هیچوقت نوشته ها دیده نشن وشاید خیلی ها سرسری ازشون عبور کنن اما یه جا خوندم همیشه ضعیف ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها ماندگار تر اند. حدودا9سال پیش بود که برای اولین بار شروع کردم به نوشتن و روز"م...