چن روزی از اون برف و بوران طولانی گذشته بود. سوز سرمای لعنتی تا ته استخونمو میسوزوند چشیدن طعم این سرما,تلخی چایی که مینوشیدمو دو برابر میکرد.دستامو دراز کردم که چنتا چوب بندازم تو آتیش روبروم که تیکه چوب تیز دستمو پاره کرد و شروع به خونریزی کرد گرمای جریان خونی که به ارومی رو دستم براه افتادو حس کردم.دستمو با پتویی که دور خودم کشیده بودم پاک کردم دستم بخاطر خون لخته روی اون نوچ شده بود ولی این بریدگی کوچک ترین مشکل من بود.دلم میخواست آتیشو باتمام وجود به آغوش بکشم تا بلکه یه ذره از سرمایی که ذره ذره داشت منو منجمد میکرد از حرکت باز میداشت کم بشه.هوا اکنده بود از سرما و سکوت دیوونه کننده ای جریان داشت بطوری که زمان به اغما رفته بود هر از چند گاهی با صدای غار غار چنتا کلاغ پیر روی درخت این سکوت در هم شکسته میشد.
...
برچسب: خاطرة,خاطره اسدی,خاطره حاتمی,خاطره ها,خاطره پروانه,خاطره آمپول زدن,خاطرة قصيرة,خاطره ختنه,خاطره حجازی,خاطره چت,
نویسنده: پرنیا اسماعیلی