خرید بک لینک

باز هم روزهای سردو نفس گیر پاییز...باز هم انکار تنها بودن هنگام فوت کردن شمع...دلم راه نمی اید با من.خسته شدم دل، چرا این رگ های خشکیده را ناز نمی کشی؟چرا خوب بودن را تجربه نمی کنی؟راستی حواست هست سال ها گذشته و تو سر قولت مانده ای و دیگر برای نگاهی یا حتی صدایی نلرزیده ای؟ای دل، راه که باز است توام که خوب راه را می شناسی پس دیگر منتظر کدام تلنگر هستی، کم عذاب نکشیدم از این خلسه.افسارت هم که از دستم خارج است پس تا تو نخواهی تلاش من آب در هاونگ کوبیدن می شود. ای دل...با من راه بیا...

بی دل

برچسب: دردسر دل,سفرهای پر دردسر دلاور کوچک, نویسنده: پرنیا اسماعیلی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 11:36

صفحه بندی