خیلی زود جا زدی.فکرش را می کردم اما نه به این زودی.تو جا زدی و من جا خوردم.زمزمه رفتنت که به گوشم رسید،خودم را برای یک شکست تمام عیار اماده کردم.اما این شکست بزرگ تراز انی بود که تصورش را می کردم.شکستم،فقط نگذاشتم تکه هایم جا بماند.انقدر احساس سرت نمی شد که پایت را بر روی تکه های این من نگذاری.بدون جنگیدن باختم.اخر با که می جنگیدم؟با تو؟؟؟این بار با خودم دست به یقه شده ام.خدا اینده را به خیر کند.
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد.
برچسب: زمزمه,زمزمه گلاکن,زمزمه های شب هنگام,زمزمه تائوس,زمزمه مازیار,زمزمه های دلتنگی,زمزمه های عاشقانه,زمزمه چت,زمزمه سرانگشتان باد,زمزمه های تنهایی,
نویسنده: پرنیا اسماعیلی