داوطلبانه رفته بودیم و اعزام شده بودیم به چم امام حسن(گیلان غرب).منطقه خطرناکی بود طوری که هرکسی عازم می شد وصیت نامه خودش را می نوشت و تحویل می داد.چندماهی گذشته بود.آن شب...من و رفیق گرمابه گلستانم در سنگر نگهبانی بودیم و ساعت از 2گذشته بود.شب عجیبی بود برخلاف شب های گذشته هیچ سرو صدایی نمی آمد.شب های گذشته عراق کور کورانه خمپاره ها و توپ هایش را حرام می کرد اما امشب خبری از تیر هم نبود و همین ترس را به دلمان انداخته بود.چندباری با دوربین منطقه رو نگاه کردم اصلا انگار آب شده بودند.به رفیق گفتم امشب خبریه!
برچسب: 4 بازمانده 2,چهار بازمانده 2,
نویسنده: پرنیا اسماعیلی