یک مدت طولانی و کمر شکن را پشت سر گذاشت.اما بالاخره دلش را به دریا سپرد و تلفنش را برداشت.با هزار دلهره و ترس شماره را گرفت.شوق دیدار تمام این دلهره و اضطراب را کنار می زدو فقط به صدای بوق بوق کردن گوشی توجه می کرد.بالاخره این بوق ها جواب داده شد و صدایی اورا از تمام این روزهای تنهایی دور کرد.به دیدارش رفت و ماه ها حرف برای گفتن داشت.چقدر این نزدیکی زیبا بود.چقدر دیدن چهره خسته او برایش جذاب بود.تمام خاطراتش را به خاطر اورد چه روزهای سختی را باهم پشت سر گذاشته بودند.رسید به او و فقط یک کلمه: سلام دوست من.
بی دل
برچسب: دیدار,دیدار سیر گیتی,دیدار دانشجویان با,دیدار رزاقی,دیدار به انگلیسی,دیدار دوست,دیدار با اردلان سرفراز,دیدار شد میسر و,دیدار سیر گیتی تبریز,
نویسنده: پرنیا اسماعیلی