گل نگاهی به دستهایش انداخت،خجالت ها کشید.آن دست های کوچک اما زخم شده از بازی نابرابر روزگار. با خود گفت،نرگ شاید تنها دختری در این شهر است که از گل نفرت دارد.اما،نرگس ساعت ها در کنار خیابان به چراغ قرمزهای چهار راه چشم می دوخت تا که شاید گل هایش را تا شب نشده به دست فراموشی بسپارد. گل خبر نداشت نرگس عاشق دست های زخمش است.زندگی می کند با همین خوارها،باهمین ناجوان مردی ها.نرگس، بخند ،عاشق بمان و اشک بریز که دنیای ما همه ی نرگس ها را بی گناه دفن خواهد کرد.
بشریت انگ پستی را همچون گوشواره ای بدلی قرن هاست که با خود به یدک می کشد و این تو هستی که به سخره گرفته ای تمام جنگ های زمانه را.
بی دل
برچسب:
نویسنده: پرنیا اسماعیلی