امان از ذهن پر اشوب من.لحظه ای درنگ هم خوب است اما دست بردار نیست.تو که سر جنگ داشتی با دل حال چه شده رفیق گرمابه و گلستانت صدایش می کنی.کم خاطره ها را خط بزن و دور بریز من نمی توانم گذر کنم از رویاهایم.می دانم, خوب نگفته هایت را می دانم.قبول دارم تا به امروز سکوت کرده ای و دم نزدی اما حالا چرا؟دیر نیست؟توهم به امید ایمان اورده ای؟عجب بزمی بشود جنگ من و ذهن و دل.شاید دیگر وقت به زانو در امدن بی دل شده وقت برخواستن دل, وقت بیدار ی ذهن شده.باشد قبول شروعش خواهم کرد اما اگر بازنده من باشم فکری به حال زار خود کنید.ای روح زمینی به جستجویت برمی خیزم و جالب این جاست می دانم کجا خواهی بود.این اخرین بازی شور افرین بی دل و عشق است,یا می شود یا بی دل تمام می شود.
برچسب:
نویسنده: پرنیا اسماعیلی